می دانی؟
روزی به آرزویم رسیدم...
دستش را گرفتم
بغلش کردم...
و با او ساعتها خیابانها را متر کردم...
هدفهایمان مشترک شد
و روزها با یکدیگر
چه دور و چه نزدیک نفس کشیدیم...
وقتی رفت...
فهمیدم آرزوها دست نیافتنی هستند
حتی اگر در دستت، بغلت، کنارت
و یا حتی نزدیکتر از نفست باشد...